جستجو

تبلیغات


    تبلیغات شما در اینجا

خاطره

    .
    بچه بودم روضه داشتیم خوابیده بودم بیدار شدم دیدم گشنمه رفتم آشپزخونه دیدم پام رفته تو سینی حلوا… کف آشپزخونه پر سینی حلوا نذری… دیدم گند زدم یه پایی رفتم تو اتاق پامو با یه پارچه پاک کردم دیدم صدای جیغ میاد… گفتم آقا گندش در اومد… رفتم نگاه کنم دیدم همه میزنن تو سرشون چند نفر غش کردن که حضرت &€_^&€£ پاشو گذاشته تو سینی… اون سینی رو با همه حلوا ها قاطی کردن همه محل صف کشیدن یه ذره ببرن… شب بابام میگفت حلوا بخور بدبخت شفا بگیری جا پای حضرت €£_*&ست … من که میدونستم پای خودمه لب نزدم به زور بهم دادن!!     
    <br>
<strong>این مطلب تا کنون 24 بار بازدید شده است.</strong>
<br>
<strong>ارسال شده در تاریخ شنبه 28 شهريور 1394 </strong>
<br>
<div class= منبع

برچسب ها : حلوا ,سینی ,
خاطره

تبلیغات


    Ads

پربازدیدترین مطالب

آمار امروز شنبه 9 ارديبهشت 1396

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

آخرین کلمات جستجو شده

تگ های برتر