تمامی مطالب مطابق قوانین جمهوری اسلامی ایران میباشد.درصورت مغایرت از گزارش پست استفاده کنید.

جستجو

تبلیغات

خاطره

    .
    بچه بودم روضه داشتیم خوابیده بودم بیدار شدم دیدم گشنمه رفتم آشپزخونه دیدم پام رفته تو سینی حلوا… کف آشپزخونه پر سینی حلوا نذری… دیدم گند زدم یه پایی رفتم تو اتاق پامو با یه پارچه پاک کردم دیدم صدای جیغ میاد… گفتم آقا گندش در اومد… رفتم نگاه کنم دیدم همه میزنن تو سرشون چند نفر غش کردن که حضرت &€_^&€£ پاشو گذاشته تو سینی… اون سینی رو با همه حلوا ها قاطی کردن همه محل صف کشیدن یه ذره ببرن… شب بابام میگفت حلوا بخور بدبخت شفا بگیری جا پای حضرت €£_*&ست … من که میدونستم پای خودمه لب نزدم به زور بهم دادن!!     
    <br>
<strong>این مطلب تا کنون  بار بازدید شده است.</strong>
<br>
<strong>ارسال شده در تاریخ پنجشنبه 11 دي 1348 </strong> [<a onClick= گزارش پست ]

    منبع
    برچسب ها : حلوا ,سینی ,
    خاطره

تبلیغات


  • Ads1

پربازدیدترین مطالب

آمار امروز سه شنبه 28 شهريور 1396

تبلیغات

پارس ایرانیک جهت سفارش تبلیغات با ایمیل زیر در ارتباط باشید
mohsen_msl@yahoo.com

آخرین کلمات جستجو شده

تگ های برتر